تبليغاتX
ღ.•**•مشهد شهر بهشتღ.ღ.•**

ღ.•**•مشهد شهر بهشتღ.ღ.•**

یــاضــــــــــــــــــــامن آهـــــــــــــــــــــــــو


                                                                                           
http://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.irhttp://mihanskin.ir      

 هر چند حال و روز زمین زمان بد است یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

         حتی فرشته ای که به پابوس آمده اینجا میان رفتن وماندن مردد است

            اینجا مدینه نیست٬ نه اینجا مدینه نیست پس بوی عطر کیست که مثل محمد{ص} است

               حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای اینجا برای عشق شروعی مجدد است

                   جایی که آسمان به زمین وصل میشود جایی که بین عالم و آدم زبانزد است 

                      هر جا دلی شکست به اینجا بیاورید اینجا بهشت٬ شهرخدا٬ شهر مشهد است

                                                                                                                                                    

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:6 توسط پرنیان|

 یه سوال :چه چیزی در این عکسها می بینید؟

برین ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:50 توسط پرنیان| |

نیــــا باران!

زمین جای قشنگی نیست....

من از اهل زمینم

                 خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

         ولی پروانه را هم دوست می دارد....

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:21 توسط پرنیان|

انسانها زمانی نا امید میشوند که
چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:20 توسط پرنیان|

ما که از هر چه ترسیدیم به سرمان آمد!


پس بیا تمرین کنیم کمی از خوشبختی بترسیم!!!

 

 

 

 

«پزشک خم شد و آهسته در گوش نوزادی که مرده به دنیا آمده بود گفت: 

نگران نباش چیز مهمی از دست ندادی!»


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:20 توسط پرنیان| |

                 

داستانی از شیخ بهایی به مناسبت ولادت حضرت فاطمه زهرا (س)و روز زن و مادر

 

بين مردم اصفهان سينه به سينه نقل شده و رايج است

كتاب هاي زيادي اطرافم » : كه مي گويند شيخ بهايي نقل كرده

پراكنده بود و با نور شمعي مشغول مطالعه بودم. شب از نيمه

گذشته بود. ناگهان بچه موشي را ديدم كه روي كتاب ها اين

طرف و آن طرف مي رفت. به نظر مي رسيد بيشتر در حال

شيطنت و بازي گوشي باشدتا خراب كاري!

با اين همه سعي كردم بچه موش را دور كنم، اما نشد. فكر

كردم حريف بازي گوشي اش نمي شوم و به ناچار سبدي

حصيري را رويش گذاشتم و زنداني اش كردم.

زمان زيادي نگذشت. موش بزرگي كه انگار مادرش بود از

راه رسيد و شروع به چرخيدن دور سبد حصيري كرد. هر چه

جهيد و سعي كرد نتوانست بچه اش را نجات بدهد و به اين

ترتيب، خسته و نااميد از اتاق خارج شد.

رفتار موش مادر مرا به فكر فرو برد

آيا غريزه مادري اين موش به همين خلاصه مي شد؟!

در همين فكر بودم كه موش مادر را ديدم كه سراسيمه و

با سكه اي طلاي ناب بر دهان برگشت، سكه را مقابل من

انداخت و بار ديگر شروع به جهيدن دور و بر سبد كرد.

قضيه كاملاً روشن بود اما من از روي كنجكاوي در برابر

تلاش موش مادر مقاومت كردم و سبد را از روي بچه اش

برنداشتم. مادر دوباره در اطراف سبد چرخي زد و بعد دوباره

از اتاق خارج شد.

سوال دفعه قبل دوباره در ذهنم شكل گرفت. داشتم فكر

مي كردم كه دوباره سر و كله موش مادر پيدا شد. اين بار هم با

سكه اي طلاي ناب بازگشته بود.

من دوباره همان رويه قبل را تكرار كردم و او دوباره از اتاق

بيرون رفت. اين اتفاق 10 بار تكرار شد و موش مادر براي

آزادي بچه اش 10 سكه طلاي ناب پرداخت كرده بود.

اين بار همان طور كه مادر دور سبد حصيري مي چرخيد، با

خودم فكر كردم: نكند سكه هايي كه در اختيار موش است

بيشتر از اين ها باشد. اصلاً شايد اين ها قسمتي از يك گنج

باشد؟!

بايد اقرار كنم كه حرص وطمع داشت جاي كنجكاوي ام براي

سنجش مهر مادرانه موش را تحت الشعاع قرار مي داد كه بار

ديگر موش مادر برگشت.

اين بار به جاي سكه طلا، كيسه اي به دهان داشت. كيسه را

مقابل من انداخت، اما به جاي جهيدن دور وبر سبد، روبه روي

من ايستاد در حالي كه به شدت مي لرزيد.

كيسه را كه برداشتم، قلبم شكست؛ بغض امانم نداد؛ با چشم

گريان و دست هايي كه مي لرزيد سبد حصيري را از روي

بچه موش برداشتم. مادر و فرزند به سرعت از اتاق گريختند.

«! كيسه خالي از طلا در دستم مي لرزيد....

ولادت حضرت زهرا علیها السلام

خـلـقـت کـائـنـات شــد، بـهـر وجــود فاطمه(س)

زنـده هـمـه جـهان شد از، یمن ورود فاطمه(س)

پـیـش حـریـم حرمـتش، خیـل ملک کشید صف

از سـر شـوق جـمـلگی، مـحو سجـود فاطمه(س)

امشب ملائک بر نبی تبریک گفتند / تا صبح گرد خانه اش پرواز کردند

آندم که سر زد روی زهرا / سادات زین مادر به عالم ناز کردند .

بر عالم سرما زده گرما دادند / خورشیدترین ، ترا به دنیا دادند

با سجده و سجاده چهل روز گذشت / تا عاقبت آن سیب خدا را دادند . . .

ولادت حضرت فاطمه(س) بر شما مبارک

applausepartypartyapplauseدانلود آهنگ های زیبا در مورد مادر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:54 توسط پرنیان| |

 

دیروز

برای رسیدن به تو


از خود می گذشتم

و امروز...

برای رفتن تو

در خود می شکنم!

خدایا

فردا را به تو می سپارم

که نه قلبی برای شکستن دارم

و نه امیدی به رسیدن...

امروز همان فردایی است که دیروز انتظارش را می کشیدیم و همان دیروزی که فردا افسوسش را می خوریم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:6 توسط پرنیان| |

چیز زیادی نمیخواهم
همین که تو را دارم و در شهر گم نمیشوم
و صبحهایم با نام تو اغاز میشود
همین که از من به من نزدیکتری
هیچ نمیخواهم
همین که خدایم هستی کافیست

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:0 توسط پرنیان| |

سر فصل کتاب آفرینش زهراست ..... روح ادب و کمال بینش زهراست

روزی که گشایند در باغ بهشت ....... مسئول گزینش و پذیرش زهراست

.........

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

 آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند

 یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

 آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:56 توسط پرنیان| |

* کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز
اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

**نکته:*
*مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:*
*اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
*دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.*


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:22 توسط پرنیان| |

Design By : Mihantheme

@@@@@

جاوا اسكریپت

@@@

كد ماوس